به لطف اداره برق ، فضا با تاریکی و نورِ شمع رمانتیک شده.. در گرما آهنگ غمگین گوش میدم و منتظر خنک شدن لیوان چایی امخسته و له از این سفر کوتاه، ظهر رسیدم خونه و نمیدونم از کجا کارهای مونده رو شروع کنم.
از الان دلم برای لباسشویی کوچیک نازنینم میسوزه که باید اینهمه لباس رو بشوره :(معین میخونه:"خسته ام از تلخیِ شب.."قُلُپی از چای میخورم ، سایه ی برگهای پریشان یوکا روی دیوار افتاده، خبری از ماه نیست..منم همینطور آقای معین..منم همینطوربریم برای لیوان دوم:)پ.ن. ممنون که با قطع کردن برق شبهایِ غمگینِ م
برچسب:
نویسنده: دانیال یزدانی
ماه و ستاره و ابرای پفکی رو بومِ آبی نقش انداختن و پایینش یه دریای مواج.. دوستش دارم
هر چقدر هم بخوام سعی کنم حالم خوب باشه ، تو اینستا که میرم و اخبار رو دنبال میکنم ، دلم میگیره
دلم که نه تموم جونم میگیره..
چرا باید اینطوری باشه ، چرا هر روزمون تلخه ، چرا این غم تموم نمیشه؟
من خیلی ناراحتم خدا.. خیلی..
میدونی راستشو بخوای دیگه حوصله زندگی کردن ندارم.. چرا باید ادامه داد؟ برای چی؟ برای کی؟...و پناه میبرم به خواب..
برچسب:
نویسنده: دانیال یزدانی
برچسب:
نویسنده: دانیال یزدانی
برچسب:
نویسنده: دانیال یزدانی