خرید بک لینک
به لطف اداره برق ، فضا با تاریکی و نورِ شمع رمانتیک شده.. در گرما آهنگ غمگین گوش میدم و منتظر خنک شدن لیوان چایی امخسته و له از این سفر کوتاه، ظهر رسیدم خونه و نمیدونم از کجا کارهای مونده رو شروع کنم. از الان دلم برای لباسشویی کوچیک نازنینم میسوزه که باید اینهمه لباس رو بشوره :(معین میخونه:"خسته ام از تلخیِ شب.."قُلُپی از چای میخورم ، سایه ی برگهای پریشان یوکا روی دیوار افتاده، خبری از ماه نیست..منم همینطور آقای معین..منم همینطوربریم برای لیوان دوم:)پ.ن. ممنون که با قطع کردن برق شبهایِ غمگینِ م

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

ماه و ستاره و ابرای پفکی رو بومِ آبی نقش انداختن و پایینش یه دریای مواج.. دوستش دارم

هر چقدر هم بخوام سعی کنم حالم خوب باشه ، تو اینستا که میرم و اخبار رو دنبال میکنم ، دلم میگیره

دلم که نه تموم جونم میگیره..

چرا باید اینطوری باشه ، چرا هر روزمون تلخه ، چرا این غم تموم نمیشه؟

من خیلی ناراحتم خدا.. خیلی..

میدونی راستشو بخوای دیگه حوصله زندگی کردن ندارم.. چرا باید ادامه داد؟ برای چی؟ برای کی؟...و پناه میبرم به خواب..

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

با موهای خیسِ حوله پیچ شده تکیه به دیوار نشستم ، تلویزیون روشنه و شبکه نهال با صدای بلند در حال پخشهچشمام از اشک پر شده و مشغول بازی با پوست خشک شده ی لبممخانواده ام اگه میدونستن با اومدن و رفتنشون چه عذابی میکشم هیچ وقت بهم سر نمیزدنفقط یک ربع برای ناراحتی و گریه وقت دارم بعدش باید بپوشم برم سرکاریک نفر به شیفت شب ها اضافه شده و اولین شیفت شبِ پنج نفره ی مرداد..یه جا نوشته بود برای تاریخِ رندِ ۵ مرداد چه برنامه ای دارین؟نگاه به برنامه شیفتام کردم دیدم هم صبحکارم هم شبکار ، روز قبلشم لانگم ، هیچ

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردمیک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتادهآب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شدهمثلِ من که به ماهی که نرم نرم بالا میاد و از پشت ساختمون روبرویی پیدا میشه نگاه میکنمموهای بافته شده ام روی شونه ام افتاده . بلد نبودم و داره باز میشه..آبجی پشت تلفن میگه سانسوریای پشت پنجره ی خونه مامانبزرگه گل داده ، بوش خوبهمیپرسه کِی میای؟میگم هنوز مونده تا بیام

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

صفحه بندی